به اولین سایت تخصصی هواداران بارسلونا در ایران خوش آمدید. برای استفاده از تمامی امکانات سایت، ثبت نام کنید و یا با نام کاربری خود وارد شوید!

شناسه کاربری:
کلمه عبور:
ورود خودکار

فرصت پیش‌بینی

نحوه فعالیت در انجمن‌های سایت
دوستان عزیز توجه کنید که تا زمانی که با نام کاربری خود وارد نشده باشید، تنها می‌توانید به مشاهده مطالب انجمن‌ها بپردازید و امکان ارسال پیام را نخواهید داشت. در صورتی که تمایل دارید در مباحث انجمن‌های سایت شرکت نمایید، در سایت عضو شده و با نام کاربری خود وارد شوید.

پیشنهاد می‌کنیم که قبل از هر چیز، با مراجعه به انجمن قوانین و شرح وظایف ضمن مطالعه قوانین سایت، با نحوه اداره و گروه‌های فعال در سایت و همچنین شرح وظایف و اختیارات آنها آشنا شوید. به علاوه دوستان عزیز بهتر است قبل از آغاز فعالیت در انجمن‌ها، ابتدا خود را در تاپیک برای آشنایی (معرفی اعضاء) معرفی نمایند تا عزیزان حاضر در انجمن بیشتر با یکدیگر آشنا شوند.

همچنین در صورتی که تمایل دارید در یکی از گروه‌های کاربری جهت مشارکت در فعالیت‌های سایت عضو شوید و ما را در تهیه مطالب مورد نیاز سایت یاری نمایید، به تاپیک اعلام آمادگی برای مشارکت در فعالیت‌های سایت مراجعه نموده و علائق و توانایی های خود را مطرح نمایید.
تاپیک‌های مهم انجمن
در حال دیدن این عنوان: ۴ کاربر مهمان
برای ارسال پیام باید ابتدا ثبت نام کنید!
     
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
The Emperor
نام کاربری: Lucho.The.Great
نام تیم: بارسلونا
پیام: ۶۱,۲۰۵
عضویت از: ۱۴ مرداد ۱۳۸۴
از: تهران
طرفدار:
- بویان کرکیچ
- یوهان کرویف
- پرسپولیس
- اسپانیا، آرژانتین
- احمد عابدزاده، کریم باقری
- فرانک ریکارد
- افشین امپراطور
گروه:
- لیگ فانتزی
- کاربران عضو
- مدیران کل
افتخارات







عمری است دخیلم به ضریحی که نداری...


۱۳ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
نام کاربری: ronaldinho2006
پیام: ۵۰۳
عضویت از: ۵ مهر ۱۳۸۴
از: L.A متنفرم
گروه:
- کاربران عضو
پرستو ها در هوای سرد زمستان به جنوب کوچ می کنند. Birds are flyin' south for winter
یک پرنده عجیب را در حالیکه قصد شمال را کرده دیدم Here's the Weird-Bird headin' north
در حالیکه بالها را به هم می زد و از منقارش آواز می سرود.Wings a-flappin', beak a-chatterin
و سرش را با افتخار بالا گرفته بود. cold head bobbin' back'n'forth
او می گفت: چنین نیست که سرما و یخبندان He says: It's not that I like ice
و یا بادهای منجمد کننده و زمین برفی را or freezin' winds and snowy ground
دوست داشته باشم
بلکه گاهی خیلی دوست داشتنی و زیباست که It's just sometimes it's kind of nice
تنها پرنده در باران باشم to be "THE ONLY




نمایش امضا ...
مخفی کردن امضا ...
۱۷ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
The Emperor
نام کاربری: Lucho.The.Great
نام تیم: بارسلونا
پیام: ۶۱,۲۰۵
عضویت از: ۱۴ مرداد ۱۳۸۴
از: تهران
طرفدار:
- بویان کرکیچ
- یوهان کرویف
- پرسپولیس
- اسپانیا، آرژانتین
- احمد عابدزاده، کریم باقری
- فرانک ریکارد
- افشین امپراطور
گروه:
- لیگ فانتزی
- کاربران عضو
- مدیران کل
افتخارات
خیلی زیبا بود






عمری است دخیلم به ضریحی که نداری...


۱۷ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
نام کاربری: raminbarca
پیام: ۸۳۹
عضویت از: ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
گروه:
- کاربران عضو
عجب
ولی فک می کنم سعید خیلی خوشش اومد چون با این شناختی که من پیدا کردم ازش تو این مدت باید شبیه اون پرنده هه باشه نه؟




۱۷ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
نام کاربری: ronaldinho2006
پیام: ۵۰۳
عضویت از: ۵ مهر ۱۳۸۴
از: L.A متنفرم
گروه:
- کاربران عضو
سعید جون نظر لطفته
رامین این قدر سر به سره سعید نزار بابا




نمایش امضا ...
مخفی کردن امضا ...
۱۷ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
نام کاربری: raminbarca
پیام: ۸۳۹
عضویت از: ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
گروه:
- کاربران عضو
اولاً که من کی سر به سر این گذاشتم
ثانیاً مگه من اینجا مسئولیت دیگه ای هم دارم؟این کارم نکنم که دیگه باید برم




۱۷ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
نام کاربری: ronaldinho2006
پیام: ۵۰۳
عضویت از: ۵ مهر ۱۳۸۴
از: L.A متنفرم
گروه:
- کاربران عضو
بگرد یه کاری پیدا کن هر چی بهتر از این




نمایش امضا ...
مخفی کردن امضا ...
۱۷ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
نام کاربری: ronaldinho2006
پیام: ۵۰۳
عضویت از: ۵ مهر ۱۳۸۴
از: L.A متنفرم
گروه:
- کاربران عضو
God is where you let him be. · The world is the visible side of God. · Forgive your enemy, but never regard him as your friend. · "Attack" and "retreat" are both accepted in a battle. What is unacceptable is to be paralyzed by fear. · If you lose your faith, still keep on moving. Because that's where we get faith: in persistance. · Sometimes we worry so much about arrival, we forget about moving on.






نمایش امضا ...
مخفی کردن امضا ...
۱۷ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
The Emperor
نام کاربری: Lucho.The.Great
نام تیم: بارسلونا
پیام: ۶۱,۲۰۵
عضویت از: ۱۴ مرداد ۱۳۸۴
از: تهران
طرفدار:
- بویان کرکیچ
- یوهان کرویف
- پرسپولیس
- اسپانیا، آرژانتین
- احمد عابدزاده، کریم باقری
- فرانک ریکارد
- افشین امپراطور
گروه:
- لیگ فانتزی
- کاربران عضو
- مدیران کل
افتخارات
رامين هر كلمه كه آتنا ميگه به طور متوسط 700 درصد از هر كلمه تو پر بار تره






عمری است دخیلم به ضریحی که نداری...


۱۸ مهر ۱۳۸۴
Re: هرچه می خواهد دل تنگت بگو ...
نام کاربری: raminbarca
پیام: ۸۳۹
عضویت از: ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
گروه:
- کاربران عضو
که این طور باز جای شکرش باقیه که 700% بیشتر نیست من واقعاً ممنونم که منو انقد دست بالا گرفتین حالا اینو داشته باشین
البته یه داستانه ها
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.




۱۸ مهر ۱۳۸۴
< ۱ ... ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ... ۷۶۳۱ >
     
برو به صفحه